X
تبلیغات
♥ ♥برای عشقم فرشاد ♥ ♥


♥ ♥برای عشقم فرشاد ♥ ♥

فرشادم!در ذهن بجز تو آفریدن ممنوع!غیر از تو ورود دیگران در قلبم عمرا-ابدا-اکیدا ممنوع!

 شب ساعت 8 جمعه 29/آبان/1388 رابطه ی عشق منو فرشادم شروع شد 

غروب ساعت 5:45 سه شنبه 28/آذر/1391 قصه ی عشق پاکمون تموم شد و ستاره ی عشقمون تاریک شد و محو .

          برام دردناکه و راستش ی مدتی افسردگیم خوب شده بود اما حالا دوباره گریه ها و بغض های وقت و بی وقتم و توو خیابون توو ماشین و... شروع شد و بقول دکترم افسردگی اومد سراغت !

               برا سلامتی و خوشبختی فرشادم دعا کنید که بدون خاطراتش میمیرم...*

 تا ابدیت عاشقت میمونم فرشادم

نفس |19:35 |91/10/20

او رفت. رفتنش را تماشا کردم. اين بار اما خودم را به ديوار نکوبيدم. داد هم نزدم. چيزي را هم نشکستم. نشستم. در سکوت. وسط کوچه ي روبرو. توي زل گرما. خودمرا به جايي نکوبيدم. اما خدا هم شايد نداند که از درون چقدر به تمام ديوارهاي شهر کوبيده شدم.و تمام ماشين ها. و تمام آسفالتهاي داغ. بعد معلق شدم. توي خلأ. و دست هايم را بي هدف دراز کردم. به اميد دستهاي او شايد. که بَرَم گردانند به خودش. که بيشتر از اين سقوط نکنم. دستم اما دسته ي سرد چمداني را چسبيد که پر بود از خاطرات و آرزوهايم. و بيشتر فرو رفتم. و ديگر دست و پا هم نمي زدم. و چشمهايم را بستم. و گريه کردم. و اين بار باور کردم. نيستي اش را.و نيست.... ! 

نفس |15:13 |91/10/02

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
... ... سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز
و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
و تنهاشادي زندگيم اين است كه هيچ كس نميداند تاچه حدغمگينم

نفس |15:1 |91/10/02

من و تو دو تا پرنده
تو قفس زندونی بودیم 
جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم 

ابر و بارون و می دیدیم 
اما دنیامون قفس بود
چشم به دور دستا نداشتیم همینم واسه ما بس بود 

اما یک روز اونایی که
ما رو با هم دوست نداشتن
تو رو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن 

منه خوش باوره ساده 
فکر میکردم رو به رومی 
گاهی اشتباه میکردم من کدومم ؟ تو کدومی ؟ ..

با تو زندگی میکردم 
قفس تنگ و سیاهو 
عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو

اما یک روز باد وحشی 
رویاهامو با خودش برد 
قفس افتاد و شکستو اینه افتادو ترک خورد 

تازه فهمیدم دروغ بود 
دنیایی که ساخته بودم 
دردم از اینه که عمری خودم و نشناخته بودم 

تو تو آسمونا بودی 
با پرنده های آزاد
من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد !
 
حالا این قفس شکسته
راه آسمون شده باز 
اما تو قفس نشستم ! دیگه یادم رفته پـــــــرواز 

================

قصه ی من و فرشاد غروب جمعه 29/آبان/88 شروع و غروب روز سه شنبه 28/آذر/91 به پایان رسید...!

چون فرشاد بعد این همه مدت نخواست به مادرش بگه و حتی نظرشو راجع بهم بپرسه...!!! او هنوز امیدواره ولی برای رسیدن بهم تلاشی نمیکنه...دوستای گلم منو فرشاد عاشق هم بودیم و هستیم ولی من نمیتونم تا آخر عمرم به مردی تکیه کنم که حتی نخواست 5دقیقه با مادرش راجع بهم صحبت کنه و نظرشو درموردم بپرسه!!! این عین بی عدالتیه .... عشقمون گناه داشت...بعدشم خیلی ریلکس بهم میگه به خواستگارات فکر کن و احساسو بزار کنار...حتی بخاطر این حرفش من چندبار جلو روش گریه کردم و التماسش ردم که نگو اینو...ولی بازم !!! بهش گفتم که دیگه قدرت تشخیص ندارم و توام سعی کن یکبار برای همیشه برای خودت و دلت زندگی کنی!!!

من دوسش داشتم و هنوزم عاشقشم و کلی باهاش خاطره دارم و تا جایی که میتونستم وجدانن به عنوان یک دختر و معشوق براش کم نزاشتم ولی به همین خوشمزگی گذاشت و رفففففففففت...!

میدونم اونی که یک روزی افسوس میخوره اون من نیستم چون فرشاد مرد این رابطه بود و باید کوچکترین قدمو برا وصال با من برمیداشت که برنداشت و بخاطر این غرور بیجاش و منطقای الکی منو از دست داده...!

بهشم گفتم که نزار دیر بشه فرشاد کاری کن...!

دوستان آخر و عاقبت عشق اینه...!

عاقلانه انتخاب کن تا عاشقانه زندگی کنی...!

ولی ازش ممنونم چون فهمیدم رفتار درست و بهتر کدومه...!

                                                                                       *پایان*

نفس |0:4 |91/10/01

من و عشقم محرم امسال باهم بودیم و از ۳۱ آبان ۹۱ تا ۲ آذر باهم بودیم و روز چهارشنبه یعنی ۱ آذر رفتیم پیش مشاورم و بالاخره به یک نتیجه عالی رسیدیم و حتی دکتر بابت انتخابم بهم تبریک گفته و گفته توو این زمونه و جامعه الان پسری مثل فرشاد واقعا کم پیدا میشن ...من دورش بگردم الهییییییییییییییییییییییییییییییییگفته خانومی فرشادت خالصانه دوستت داره

منم عاشقشم

نفس |13:10 |91/09/09

با فرشادم قهرم ... !

نفس |11:18 |91/04/07

آرامـش وجــود مـن
بــودنــم در آغــوش مــردانــه اتـ استـ
بگـذار حـســودان
هــرچـه مے خــوآهـنـد بگــویـنـد
جــز تـو و عـشــق تــو
تـمـوم دنـیــآ پــر

نفس |22:46 |91/04/03

خیلی دوستت دارم فرشادجان

نفس |21:32 |91/03/03

وااااااااای کاش زمان برمیگشت ...عشقم بعد از ۵ ماه بالاخره اومد پیشم فداش شم...از چهارشنبه ۳۰ اومد تااااااا یکشنبه ۳ اردیبهشت پیشم بود و باهم کلی گشتیم و بهمون خوش گذشت...

خدایا شکرت.

نفس |11:59 |91/02/09

وااااااااای عشقم از امروز صبح ساعت۱۱ تا ۳ و نیم اتاق عمل بود و منم داشتم میمردم از دلشوووووووره که ساعت ۴ خودش قربونش برم بهم پیام داد که بهوش اومده و حالش خوبه و من هم خوشحال بودم  و هم کلی گریه کردم آخه داشتم میمردم از استرس و نگرانی!!!!!!!!!!!ولی خداروشکر حالش خوبه و منم خوشحالم و فقط میخوام ببینمش همین...فقط ببینمش آروم میشم! تا گچشو در نیاره که نمیتونه صحبت کنه عزیزدلم!

فرشادم...عزیزدلم عااشقتم

نفس |0:38 |90/12/25

khanumi