♥ ♥برای عشقم فرشاد ♥ ♥
فرشادم!در ذهن بجز تو آفریدن ممنوع!غیر از تو ورود دیگران در قلبم عمرا-ابدا-اکیدا ممنوع!
غروب ساعت 5:45 سه شنبه 28/آذر/1391 قصه ی عشق پاکمون تموم شد و ستاره ی عشقمون تاریک شد و محو . برام دردناکه و راستش ی مدتی افسردگیم خوب شده بود اما حالا دوباره گریه ها و بغض های وقت و بی وقتم و توو خیابون توو ماشین و... شروع شد و بقول دکترم افسردگی اومد سراغت ! برا سلامتی و خوشبختی فرشادم دعا کنید که بدون خاطراتش میمیرم...* تا ابدیت عاشقت میمونم فرشادم ================ قصه ی من و فرشاد غروب جمعه 29/آبان/88 شروع و غروب روز سه شنبه 28/آذر/91 به پایان رسید...! چون فرشاد بعد این همه مدت نخواست به مادرش بگه و حتی نظرشو راجع بهم بپرسه...!!! او هنوز امیدواره ولی برای رسیدن بهم تلاشی نمیکنه...دوستای گلم منو فرشاد عاشق هم بودیم و هستیم ولی من نمیتونم تا آخر عمرم به مردی تکیه کنم که حتی نخواست 5دقیقه با مادرش راجع بهم صحبت کنه و نظرشو درموردم بپرسه!!! این عین بی عدالتیه .... عشقمون گناه داشت...بعدشم خیلی ریلکس بهم میگه به خواستگارات فکر کن و احساسو بزار کنار...حتی بخاطر این حرفش من چندبار جلو روش گریه کردم و التماسش ردم که نگو اینو...ولی بازم !!! بهش گفتم که دیگه قدرت تشخیص ندارم و توام سعی کن یکبار برای همیشه برای خودت و دلت زندگی کنی!!! من دوسش داشتم و هنوزم عاشقشم و کلی باهاش خاطره دارم و تا جایی که میتونستم وجدانن به عنوان یک دختر و معشوق براش کم نزاشتم ولی به همین خوشمزگی گذاشت و رفففففففففت...! میدونم اونی که یک روزی افسوس میخوره اون من نیستم چون فرشاد مرد این رابطه بود و باید کوچکترین قدمو برا وصال با من برمیداشت که برنداشت و بخاطر این غرور بیجاش و منطقای الکی منو از دست داده...! بهشم گفتم که نزار دیر بشه فرشاد کاری کن...! دوستان آخر و عاقبت عشق اینه...! عاقلانه انتخاب کن تا عاشقانه زندگی کنی...! ولی ازش ممنونم چون فهمیدم رفتار درست و بهتر کدومه...! *پایان* منم عاشقشم خدایا شکرت. فرشادم...عزیزدلم عااشقتم
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
... ... سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز
و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
و تنهاشادي زندگيم اين است كه هيچ كس نميداند تاچه حدغمگينم
تو قفس زندونی بودیم
جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابر و بارون و می دیدیم
اما دنیامون قفس بود
چشم به دور دستا نداشتیم همینم واسه ما بس بود
اما یک روز اونایی که
ما رو با هم دوست نداشتن
تو رو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن
منه خوش باوره ساده
فکر میکردم رو به رومی
گاهی اشتباه میکردم من کدومم ؟ تو کدومی ؟ ..
با تو زندگی میکردم
قفس تنگ و سیاهو
عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو
اما یک روز باد وحشی
رویاهامو با خودش برد
قفس افتاد و شکستو اینه افتادو ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود
دنیایی که ساخته بودم
دردم از اینه که عمری خودم و نشناخته بودم
تو تو آسمونا بودی
با پرنده های آزاد
من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد !
حالا این قفس شکسته
راه آسمون شده باز
اما تو قفس نشستم ! دیگه یادم رفته پـــــــرواز
و روز چهارشنبه یعنی ۱ آذر رفتیم پیش مشاورم و بالاخره به یک نتیجه عالی رسیدیم و حتی دکتر بابت انتخابم بهم تبریک گفته و گفته توو این زمونه و جامعه الان پسری مثل فرشاد واقعا کم پیدا میشن ...من دورش بگردم الهیییییییییییییییییییییییییییییییی
گفته خانومی فرشادت خالصانه دوستت داره
![]()
بــودنــم در آغــوش مــردانــه اتـ استـ
بگـذار حـســودان
هــرچـه مے خــوآهـنـد بگــویـنـد
جــز تـو و عـشــق تــو
تـمـوم دنـیــآ پــر
![]()
| khanumi |
